سوره ی تماشا

به تماشا سوگند و به آغاز کلام

سال تحویل امسال بدترین سال تحویل عمرم بود

میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست

از طرفی هم میگن جوجه رو آخر پاییز می شمارن

پس من مشتاقانه منتظر زمستون می مونم!!

                 

پ.ن. از همه کسانی که میدونن نویسنده ی این وبلاگ لیندا نیست خواهش میشه دیگه اینجا رو نخونن. این صفحه حرف خواندنی برایشان ندارد!

     

            

              

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط لیندا نظرات () |

- شهاب حسینی به جایی توی فیلم جدایی نادر از سیمین یه دیالوگ داشت که می گفت: مشکل من اینه که نمی توتم مث این آقا خوب حرف بزنم، من زود عصبانی میشم.

حالا من مشکلم اینه که زود بغض می کنم و گریه ام می گیره!

- چه رای گیری بود!

- توی زندگی خیلی وقت ها باید نیم کلاج گرفت

هرچند ممکنه خیلی خسته بشی اما گاهی جبران این یه کم عقب رفتن خیلی سخته

- لعنت به دهنی که بی موقع باز شه

- معذرت خواهی هم چیز خوبیه!

- چقدر بودن با بعضی آدما کیف میده و خوش میگذره

مخصوصا اگه یه چیز خاطره انگیز هم بخری تازه با کلی داستان!

- kilide power irad darad

- می دونی میخواستم در مورد خودم حرف بزنم... به هرحال یه چیزهایی هست که نمی دونی

         

            

        

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط لیندا نظرات () |

وقتی زبان مادری‌ات فقط 127 فعل داشته باشد که مستقیم صرف می‌شوند

وقتی هزاران فعل دیگر را باید به کمک فعل معین صرف کرد

و این فعل هم درست همان فعلی باشد که برای عمل همخوابگی بکار می‌رود

آنوقت زبان خیانتکار می‌شود.

آنوقت قاطی می‌کنی.

مگر که یک الک برداریم،

دانه دانه همه‌ی کلمه‌های زبان را غربال کنیم

هرچه را مال ما نیست دور بیندازیم

و فقط همان‌ها را انتخاب کنیم که مال خود ماست...

       

" وردی‌که بره‌ها می‌خوانند - رضا قاسمی "

          

          

         

نوشته شده در شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ توسط لیندا نظرات () |

پدرسگ کپی برابر اصل اون داداشه حرومزادشه!

مریضی که هیچی تو حتا اگه بمیری هم برام مهم نیس

کجا بودی اون روزایی که من از این بیمارستان به اون بیمارستان

از این راهرو به اون راهرو می رفتم

کجا بودی اون روزایی که من پشت در حموم میخوابیدم

از ترس بالا آوردن و جون نداشتن تا دستشویی رفتن

بعضی حرفا مث تف سربالاست

هرچند که بیخ گلوت مونده و داره خفه ات می کنه اما نمیشه گفت

فراموشی هم یه نعمت خیلی بزرگیه

اگه قرار بود همه ی اینا توی ذهن آدم باشه همیشه

من یکی تا حالا خل شده بودم

و خیلی چیزای دیگه...

      

   

          

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط لیندا نظرات () |

چه شبی بود امشب

چه فرخنده شبی

    

هیچی مثل صحبت کردن و دیدن یه دوست قدیمی

اون هم بعد از کلی وقت

نمی تونه اینقدر آدمو سرحال بیاره

حتی اگه مجازی باشه

و هیچی مثل همین پنجره ی کوچیک وب کم

نمی تونه کلی دل تنگیت رو به رخت بکشه

و یه عالمه خاطره هوار ذهنت کنه

    

      

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط لیندا نظرات () |