سوره ی تماشا
به تماشا سوگند و به آغاز کلام
پدرسگ کپی برابر اصل اون داداشه حرومزادشه! مریضی که هیچی تو حتا اگه بمیری هم برام مهم نیس کجا بودی اون روزایی که من از این بیمارستان به اون بیمارستان از این راهرو به اون راهرو می رفتم کجا بودی اون روزایی که من پشت در حموم میخوابیدم از ترس بالا آوردن و جون نداشتن تا دستشویی رفتن بعضی حرفا مث تف سربالاست هرچند که بیخ گلوت مونده و داره خفه ات می کنه اما نمیشه گفت فراموشی هم یه نعمت خیلی بزرگیه اگه قرار بود همه ی اینا توی ذهن آدم باشه همیشه من یکی تا حالا خل شده بودم و خیلی چیزای دیگه... چه شبی بود امشب چه فرخنده شبی هیچی مثل صحبت کردن و دیدن یه دوست قدیمی اون هم بعد از کلی وقت نمی تونه اینقدر آدمو سرحال بیاره حتی اگه مجازی باشه و هیچی مثل همین پنجره ی کوچیک وب کم نمی تونه کلی دل تنگیت رو به رخت بکشه و یه عالمه خاطره هوار ذهنت کنه بکارت جسم را ترمیمی ست
بکارت روح اما ...
پس باکره بمان!
پ.ن.
این روزها دلم برای دلمان و احساسمان می سوزد
می سوزد و تنگ می شود

