سوره ی تماشا

به تماشا سوگند و به آغاز کلام

چند روز پيش دنبال يه کتاب می گشتم که دفتر انشای راهنمايی مو پيدا کردم.

يه انشا بود که به نظرم قشنگ اومد، انشاء اين جوری بود که هرنفر يه جمله ميگه تا

انشاء درست بشه. بد نيست اگه دوست داشتی بخون.(اين يکی مال خودمه)

چارقد سفيدش در باد به پرواز درآمده بود، پيرزن به دنبالش می دويد، انگار با باد
 
مسابقه می داد، سه بار زمين خورد، ديگر پاهايش توان راه رفتن نداشت، اما مايوس
 
نشد، تمام نيروی خود را در پاهايش جمع کرد، شروع به دويدن کرد، ناگهان چارقدش
 
روی زمين افتاد، از خوشحالی هول شد، خواست که چارقدش را بردارد، اما لباسش
 
به شاخه ای گير کرد، و دوباره زمين خورد، و خود را در برابر باد شکست خورده ديد،
 
و از چارقد سفيدش گذشت، و فهميد که ديگر نتيجه ای ندارد، وتصميم گرفت که
 
چارقد ديگری بخرد، دوباره همين اتفاق برای چارقد جديدش افتاد،از دست باد عصبانی
 
شد، و چون نمی توانست بر سرباد بکوبد بر سر خود کوبيد، کار احمقانه ای بود که
 
خود را زد و پشيمان شد، چون سرش درد گرفته بود، و خواست تا تلافی آن را سر باد
 
درآورد، می دانست که فرياد گوش خراشش باد را آزار می دهد، تصميم به فرياد
 
کشيدن گرفت،فريادی کشيد و از خواب پريد، کنار پنچره رفت، و ديد که چارقدش در
 
باد به پرواز در آمده است... 
 
نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۳ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط لیندا نظرات () |