خیلی چیزا

هیچ وقت فکر نمی کردم حسابداری که اینقدر ازش بدم میومد

یه روز جای همه چیز رو توی زندگی ام بگیره

جای چیزایی که خیلی دوست داشتم و دارم

کتاب

این صفحه

خیلی چیزا...

از اینکه نمیرسم بیام این صفحه رو بنویسم و بخونم ناراحتم

حس می کنم یه قسمتی از وجودم داره کمرنگ میشه

بعضی وقتا از اینکه مجبورم یه سری از حرفا رو نگه دارم پیش خودم و قورتشون بدم

نفسم میگیره و چشمام سرخ میشه

چقدر دوستت دارم سوره ی تماشام!

چقدر حرف داشتم برای گفتن که خستگی نذاشت برات بگم

از انبار گردانی 90 و اتفاقاتش

از جشن هتل هما

از دوستای جدید

از کنکور ارشد

از اون بچه ی دست فروش میدون ونک

از اون کارگر کار در ارتفاع

از نابرابری

از حتی همین چند سال اختلاف سن

از فضل پدر تو را چه حاصل و خیلی های دیگه...

       

         

/ 4 نظر / 9 بازدید
بابایی

سلام بابایی خوبی؟ فکر کردم دیگه از یادت رفتم دیگه برات اهمیتی نداره بودن و نبودنم البته ....... هیچی امیدوارم شاد و سلامت باشی هر جا هستی چه توی حسابداری چه توی حساب کتاب جه توی حسابرسی

بگو عاشقی تا سلامت کنم

کجایی لیندا؟ .................. قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن . از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من گذر کردم اشکهایی را بریز که من ریختم دردها و خوشیهای من را تجربه کن سالهایی را بگذران که من گذراندم... روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن همانطور که من انجام دادم ... بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی .................... من آپم