تا اطلاع ثانوی لال می شوم...

سوره ی تماشا

ﺑﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺁﻏﺎﺯ ﮐﻼ‌ﻡ
ﻭﺑﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﺒﻮﺗﺮ ﺍﺯ ﺫﻫﻦ
ﻭﺍﮊﻩ ﺍﯼ ﺩﺭ ﻗﻔﺲ ﺍﺳﺖ.

نوشته شده در سه شنبه 26 اسفند 1384 ساعت 4:55 ب.ظ توسط لیندا

سوره ی تماشای عزیزم یازده سال و چند روز است که تماشاگر روزهای منی. روزهای خوشی و ناخوشی. کتمان نمی کنم که دردهایم را بیشتر برایت نوشتم و شاید خوشی ها صرفا خطی بوده جهت حفظ خاطره.
هیچ وقت دلم نخواسته که تو رو نداشته باشم یا تو نباشی، تو سنگ صبور و همدم تمام روزهای منی.
می بینی چه زود یازده سال شد! انگار همین نزدیکی ها بود که فاطمه وسوسه ی داشتن تو رو در من زنده کرد. حالا خود فاطمه بسیار دورتر از من ایستاده و احتمالا به ما فکر نمیکند.
هر سال موقع تولدت می نشینم و تو رو میخونم. در واقع گذشته ی خودمو می خونم!
می بینی منم مث تو بزرگ شدم و دنیای اطرافم، دغدغه ها و حتی دوست داشتن هایم هم تغییر کردن.
دنبال اولین باری بودم که تو رو فهمید، پیدا نکردم، تو نمیدونی کی بود؟ اما زیاد دور نبود.
میدونی دخترم یا رفیقم...
راستی تو کدومی؟! من حامی تو بودم یا تو حامی من؟!
من تو رو بزرگ کردم یا تو منو؟!
خیلی هم فرق نمیکنه. مهم امروزه که من نمیدونم باید ادامه بدم یا برم. میدونی ترک کردن تو یعنی تنهاتر شدن خودم...
من از همه ی دنیا، از همه ی آدمها و حرفای تکراری، از همه ی جمله های نهی و منفی، از نکن، از نباید، از نمیشه، از این آینده ی ناملعلوم خسته ام.
من موندم با به قول مهدیه یه التهاب و تب عاشقی و یه دنیا نمیشه.
من موندم و یه قلبی که دیگه همش برای من نیس.
من به نشدنش فکر کردم، به شدنش فکر کردم، به عاقبتش فکر کردم، به آخر خوشی اش، به آخر ناخوشی اش، اما فقط فکر کردم خیال کردم برای خودم بافتم و بافتم و نتیجه ای نگرفتم.
فقط میدونم قلبم و زندگیم هیچ وقت کامل نمیشه و همیشه یه تیکه از پازل زندگیم کمه. یه تیکه ی مهم...
تیکه ی مهم پازل من که خودش یه تیکه ی مهم برای پازل آدمهای دیگه است آدمهای مهم تر. تیکه ی بزرگ از پازل زندگی بیست تیکه ای من، که من شاید یه تیکه ی کوچیک از پازل هزار تیکه ای زندگی اونم.
سخته که یه آدمی رو با تمام وجودت بخوای و نتونی و نباید کنارش باشی.
من به آخرش فکر کردم به آخر بدش به آخری که پشیمونی داشته باشه و دردسر. ضایع شدنش خیلی بیشتر از الآنه. از الآنی که همه نگن دیدی خودتون خواستین. فکر کن.

از تولد من تا تولد تو...

 تو را به اندازه ی نفسم دوست دارم یا نفسم را به اندازه ی تو؟!
نمی دانم!
چون تو را دوست دارم نفس میکشم یا نفس میکشم تا تو را دوست بدارم؟!
نمی دانم!
زندگی من تکرار دوست داشتن توست یا تکرار دوست داشتن تو زندگی من؟!
نمی دانم!
تنها این را می دانم که دوست داشتنت لحظه لحظه لحظه ی زندگی ام را می سازد و عشقت ذره ذره ذره ی وجودم را...

     

     

/ 1 نظر / 14 بازدید
niloofar

سال نو مبـــــــــــــــــــــــــــــارک اميدوارم در سال 94 به همه ي آرزوهاتون برسين![گل][گل][گل]