خدايا با من حرف بزن

کودک نجوا کرد:خدايا با من حرف بزن. مرغ دريايی آواز

خواند کودک نشنيد.سپس کودک فرياد زد:خدايا بامن

حرف بزن. رعد در آسمان پيچيد؛اما کودک گوش نداد.

کودک نگاهی به اطرافش انداخت وگفت:خدايا بگذار

ببينمت.ستاره ای درخشيد ولی کودک توجه نکرد.

کودک فرياد زد:خدايا به من معجزه ای نشان بده. و     

 يک زندگی متولد شد اما کودک نفهميد. کودک با

نااميدی می گريست:خدايا با من در ارتباط باش؛بگذار

 بدانم اينجايی.بنابراين خدا پايين آمد و کودک را لمس

کرد ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت. 

/ 1 نظر / 4 بازدید
azad

جالب بود خيلی زياد . اميدوارم ما پروانه را کنار نزنيم.